محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2554

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىكند و از سپاه خويش مىماند و كوشش او بىاثر مىشود ، هاشم سوار شو » گويد : « هاشم بر نشست و رجزى به اين مضمون مىخواند : « يك چشمى كه براى كسان خود جايى مىجويد « چندان زندگى كرده كه به تنگ آمده « ناچار مىبايد بشكند يا شكسته شود » عمار مىگفت : « هاشم پيش برو بهشت زير سايهء شمشيرهاست و مرگ بر سر نيزه - هاست ، درهاى آسمان را گشوده‌اند و حوران آرايش كرده‌اند ، امروز دوستانم محمد و يارانش را مىبينم » گويد : باز نيامدند ، كشته شدند . گويد : ياران پيمبر خدا كه آنجا بودند مىگفتند كه آنها مىدانسته بودند . و گويد : چون شب در آمد گفتم سوى حريفان روم و بدانم آيا آنها نيز دربارهء كشته شدن عمار مانند ما نظر دارند ؟ و چنان بود كه وقتى از جنگ مىمانديم ، آنها با ما سخن مىكردند و ما نيز با آنها سخن مىكرديم ، پس بر اسبم نشستم ، كسان آرام گرفته بودند ، وارد شدم چهار كس را ديدم كه با هم به راه بودند : معاويه و ابو الاعور سلمى و عمرو بن عاص و عبد الله بن عمرو كه از همه شان بهتر بود ، اسبم را ميان آنها راندم مبادا سخنى را كه يكيشان مىگويد نشنوم » عبد الله به پدرش گفت : « پدر جان ، امروز اين مرد را كه پيمبر دربارهء او چنان گفته بود كشتند . » گفت : « چه گفته بود ؟ » گفت : « مگر با ما نبودى كه مسجد را مىساختيم و كسان سنگها را يكى يكى و خشتها را يكى يكى مىآوردند ، اما عمار سنگها را دو تا دو تا و خشتها را دو تا دو تا مىآورد و از خود رفت و پيمبر خدا بيامد و خاك از چهرهء او پاك مىكرد و مىگفت : « واى تو ، ابن سميه ! كسان سنگها را يكى يكى و خشتها را يكى يكى مىآورند اما تو